تبليغاتX
آمارانت

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387

گورستان هانگهدارنده های خوبی نیستند!

ژاندارک

 

کدامین آتش صلیب توست؟

 

گورستان ها نگهدارنده های خوبی نیستند

وتابوتها گاه به زمین می افتندو

صدانمی کنند.

 

چندین قیافه درسایه با تواند؟

که قانون به هلهله می سوزد و

روشنی میان دست هایت پرنده ای است!  

 

 

 

 

کجاست سیاوشی؟

 

بگذاربخواند

همیشه حق باکسی که می میرد نیست!

 

وارثان کوچک

دردست ودهان بزرگان

آواره مانده اند.

 

کجاست سیاوشی؟

تابه شهرآید

ومیدان هاراازهزارگل آتش

بشکفاند.

 

دف باگلوی زندگان می خواند

بگذاربخواند...

 

 دست نوشته هایی به همین قلم در

http://www.amyna.blogfa.com/

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 15:15 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386

بهاریه برای ناخنهای آبی.

ناگاه کنار هم....

 

عاشقانه،دردره هاوکوه ها

نسیمی رازگونه برما

می آیدومی گذرد...

 

درسکوت،ناگاه کنار هم

رازی را می گشائیم.

 

بهار

چه جاودانه با سرانگشت سبز خویش

فرا رسیده است.

 

 

 

باتومی توان...

 

زمان بوی ترامی دهد.

بوی گل های شکفته بر پیشانی بیستون.

بوی بهار.

 

ای حک شده بر ستون های باستانی

باتو می توان

بربلندای قله ها برشد،

عاشق شد.

ازخواب فرشتگان گذشت.

 

بی تو،اماباید

پشت پرچین نگاه!

درانتظار باران نشست.

 

 

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 22:22 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سیزدهم اسفند 1386

شادمانیت کی خط خورد؟

گفتگوی گل

 

تابهار

آغوش بگشاید

 

ازنگاهت

روشنی می گیرم و

ازدل سنگت

گفتگوی گل.

 

 

وقتی آمدی 

 

وقتی رفتی 

برکت نان روی میز هم رفت.

 

وقتی آمدی اما 

خداوند قرص نانی روی میز نهاد.

 

 

تنبورزن

 

از این دریا به آن دریا

دربازی موج و طوفان

آمیزه ی عشق و نفرت بود.

 

راستی تنبور زن

شادمانیت کی خط خورد؟

 

افسوس

 

پروانه ای که ،

با بادها آمده بود

بیقراری جاشوان بود .

 

افسوس

ناخدایان کشتی شکسته!

 

 

 

 

باور

 

دستان تو،

در عمق دریاها

خشکید!

 

باورم نیست

خیالاتی که می سوزند!

 

مرددریا

 

نه یادداشتی،

نه پیغامی

 

تنها روی شن ها و صخره ها

شعری نوشت و

گم شد!

 

اعترافگاه

 

امشب

چه خواهی گفت ؟

پای آن میز مقد س.

 

هیچ،آری هیچ!

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 19:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه یکم بهمن 1386

یادبودبرای مادر بزرگ

 

Saby*

 

  

پاره کردن پیراهن مرگ را،

باور نداشتیم .

 

مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .

ما دست مرک را گرفتیم و تکان دادیم .

 

دست تکان می داد

دو تکه لباس شنا را.

 

نور محض

می تابید .

 

Saby*  نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن.

 

 

 

 

حقیقت آن انگشتان اشاره

 

 

 مرگ روی صخره یی تنها نشسته

و بی صدا

نغمه های سوگوار می سراید

سکوتش در شعرهای من جاری ست.

 

من و مرگ از یک درد رنج می بریم

هردواندیشه ها را سیال می کنیم

این کار بزرگی ست.

 

اکر روزی

دست هایتان سرشار شرم شد

یا پیمانه ها یتان لبریز باد ه

ولب هایتان پرخند ه

به حقیقت ان انگشتان اشاره

نزدیک شده اید.

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 2:22 |  لینک ثابت   • 

جمعه سی ام آذر 1386

از تو تا هم جنان که دوستت دارم...

 ازتو تا هم چنان که دوستت دارم...

 

 

ازتو می سرایم

وازآنچه مرا در برگرفته

وبه حرف در می آورد .

 

مدام از نگاهت جامی بر می دارم

که تسلی بخش قیدهای من است

آنگاه که فریاد نازک دخترانی نحیف و بلند بالا

چون برق طلا جلوه می کند.

 

سپید پوش خاموش

باد بیهوده می وزد

آرامش انگشتان ظریفت پهنه ی افق را دربرگرفته .

 

ازتووازآغازمی گویم

که درها نیمه گشوده بود

وآیینه های گردآلود وشعله های افسرده

بستر تهیدستان را آماده می ساخت.

وکوچه ی پر هیاهو شکوهمند زنی بود

که رقص گل ها را مصورمی کرد.

 

از تو می سرایم

هم چنا ن که دوستت دارم

ومردمان سخنم را درنمی یابند...

انچه می پندارند،...دیده ام  

ضربه ناخن،رگبار گلوله،شب های خوش فروردین،بسترهای آغشته به بوی علف.

 

اما باز از تو می سرایم

که مرا نوسان می دهی

در سرزمینی که همگان یک خواب می بینند.

 

 

                      

معادله

 

 

یک زندگی بزرگ

                    عشق می خواهد

                    بودجه می خواهد.

 

 این آقایان صد در صد اداری !

اگر شکست ها یشان را به تماشا نگذارند

زنده می مانیم

وبا سرعت معمول خود

پیش می رویم.

 

همیشه یک طرف معادله

الگویی ست

برای حل معادله.

 

 

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 11:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم آذر 1386

بدی همان فرشته بود

بدی همان فرشته بود

 

 

که بود؟

چه بود؟

 

پادوی کوچه های کودکی

گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی

 

شهر در دستم

زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم

خرابه هایی که دیروزدود شدند

 

...وتنهایی من       که نمی دانستم بدی همان فرشته بود

 

اه شهر دردستم

توکجایی؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دختری که صبح پسته می خورد

 

 

پنج دقیقه به نه شب بود

بلند شدم        بایستی به تو زنگ می زدم

یادم امد         این شعر را بنویسم

 

دختری که صبح پسته می خورد

قامت کشیده یی داشت و

پنج دقیقه به ساعت نه        بلند شد        زنگ زد

یادش امد        شعری بنویسد.

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 18:18 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم آبان 1386

دوغزل

 

۱)

ای دخترآیینه ها، گیسو رها درباد

دستی تکان دادی وجودم گوشه ای افتاد

 

پائیزشد یا فصل موسیقی و دلتنگی

ان سان که جادوی نگاهت کرده هی بیداد

 

یک بیستون غم سینه ام را سنگ می بارد

انگارمی خواند برایم قصه ای فرهاد

 

 آرام در چشمان من گسترده شد دریا  

لبخندهایت سردوغمناک است با همزاد 

 

گم مانده ام فانوس من درلحظه ها یی زرد

همراهیم کن... روشنی... گیسو رها درباد .

 

 

 

۲)

 

کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است

سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!

 

همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا

کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است

 

غروب جاده های ده برای من تکیده اند

نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است

 

به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام

دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است

 

سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام

سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 23:26 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیستم آبان 1386

یادبود

 

گلها همه آفتابگردانند ! 

 

 

قیصر امین پور

 

قیصربامرگ قدم می زد

 

 

۱

 ...مردن چه قدر حوصله مي خواهد

بي آن كه در سراسر عمرت

يك روز ، يك نفس

بي حس مرگ زيسته باشي !

...

 ۲

...نامي براي مردن

نامي براي تا به ابد زيستن

 نامي براي بي كه بداني چرا

گاهي گريستن ...

 ۳

اين سالها كه مي گذرد

چندان كه لازم است

ديوانه نيستم

احساس مي كنم كه پس از مرگ

عاقبت

يك روز ديوانه مي شوم  

 

 *

و ...

 

 

 

 

 

تیرداد  نصری

 

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

   

                                                                                           مهربان باشیم!

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 23:23 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سوم مهر 1386

کدامیک واقعى است؟

 

 

کدامیک واقعی است؟ (1)

 

اعجوبه ی زیبا بیست ساله می نمود

با چهره ای رنگ پریده

حجاری شده بر جلوه های زندگی

 

شبانه طلوع کرد

از صاعقه گذشت

گورراهم به جنبش درآورد.

 

وقتی به خانه آمدم

به دیوار تکیه داده بود!

 

 

 

کدامیک واقعی است؟(2)

 

رودخانه ساکن بود

کوهستان پر برف .

 

ما سحرگاهان جسدش را دفن کردیم

باد زاده شد وازهمه سو وزید

وچهار نعل گورش را درهم پیچید.

 

با ارتفاع بلند نور در مه

بر کرانه های رودخانه خاموش

دختری نغمه سر داد.

 

 

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 14:26 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام خرداد 1386

والس

 

 

 

 

والس

 

 

مثل شبحی از من دور میشوی

و از هر چه اطراف من است

معصوم تر از یک کودک هفت ساله ام

وقتی با تو از گناه میگویم

وتو سبک سرانه مرا میرقصانی

اواز نمیدانم

چشمانم برایت می درخشند

وتو چقدر زیبا هستی

هر بار که به من نزدیک می شوی

امشب نگذاشتی حتا « گلهای بدی » را

تمام کنم

 

 

جهانی پهناورتروسزاوارتر میخواهیم

هنوز نگفته مثل شبحی از من دور می شوی

واز هر چه اطراف من است

 

 

لابیرنت

 

تنهایی میخواهد

دل خوش کردن به خیزران تنهایی

که درپس زمینه ای نقره ای می شکند

اندکی از هزار توی خود دور می شوم

از جزیره « کرت » تا چشمان تو راهی نیست

( آن جا که پیرهن من

طرح اندام تو را

به آب های اقیانوس

سنجاق می کند)

 

از آینه دست بر می دارم و

جایی که زنی در سکوت می خواند

خانه نشین می شوم.

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 15:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

نگاهي به سومين جشنواره سراسري شعر كوير
تاریخ درج: 1 خرداد 1386 ساعت 13:46 تاریخ تایید: 1 خرداد 1386 ساعت 20:50 تاریخ به روز رسانی: 1 خرداد 1386 ساعت 20:49  
     
  
 سيد محمد آتشي:
سومين جشنواره سراسري شعر كوير با تأخير و اگرها و اماهاي فراوان، در روزهاي 26 و 27 ارديبهشت‌ماه در ابركوه برگزار شد.

فرو نشسته چه شب‌ها  تب كوير از تو
الف- در اين همايش كه به همت شاعران ابركوهي و نهادهاي مرتبط چون اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي يزد، برگزار گرديد، چهل تن از شاعران برگزيده اين جشنواره آثار خود را قرائت كردند، منهاي برنامه‌هاي حاشيه‌اي مثل بازديد از آثار باستاني كه در دو دوره قبل هم تكرار شد! و پذيرايي كه خوب بود!! بايد اذعان كرد كه بيشتر شاعران حضور يافته در اين جشنواره براي اولين بار در چنين كنگره‌اي شركت مي‌كردند!  - در همين‌جا پيشنهاد مي‌شود كه براي شاعران مبتدي و تازه‌كار برنامه‌هايي در رده‌هاي پايين‌تري ترتيب داده شود و سپس آنها در چنين جشنواره‌هايي شركت  نمايند- تعدادي ديگر از شاعران هم چون سالهاي قبل در اين جشنواره حضوري تكراري  داشتند و باز حديث عدم حضور شاعران مطرح معاصر، به دليل كمبود بودجه، شاعران جوان سرشناس و نوآور، به دليل دعوت نشدن  و متوليان فرهنگي مركزنشين، به دليل مشغله كاري فراوان!  تكرار شد. تأخير يك ساعته شروع برنامه‌ها (كه همه بيكار نشسته بودند) و ناهماهنگي‌هاي بعدي هم كه ديگر براي ما كه ساليانه صدها همايش و كنگره و جشنواره و شب شعر در كشورمان برگزار مي‌شود، تازگي نداشت. به راستي با بودجه برگزاري اين جشنواره‌ها بايد كاري تازه كرد؛ چون چاپ مجموعه  اشعار شاعران جوان و تقويت انجمن‌هاي ادبي.

ب- شعر كوير وجود ندارد، به شهادت شعرهاي قرائت شده ثابت شد كه اصطلاح موضوعي «يك قطعه شعر براي كوير» نقيض‌گوئي محض و ساده است، يك قطعه شعر برازنده نام خود نيست مگر آن كه روح را برانگيزد و بلندي دهد. اما هر نوع شعري و تحركي در اين مقوله، براثر الزام، گذران است. درجه تحرك لازم، براي آنكه به شعري حق نام ماندگاري را بدهند،  نمي‌تواند در سراپاي يك اثر نسبتاً مهم موضوعي حفظ شود. پس از ساعتي حداكثر اين درجه تحرك ضعيف مي‌شود و فرود مي‌آيد. آنگاه واكنش به دنبال آن است و شعر موضوعي در نتيجه و در واقع ارزش خود را از دست مي‌دهد... و جشنواره‌ها محلي مي‌شود براي ديد و بازديد و سوغات خريدن و سكه گرفتن و...

ج- پوسترهاي اوليه جشنواره به آن جنبه بين‌المللي داده بودند. سپس پوسترها عوض شد و جشنواره سراسري اعلام گرديد. بعداً در متن برنامه‌ها هم اعلام شد دو شاعر يكي از افغانستان! و ديگري از تاجيكستان در سومين جشنواره حضور دارند! كه اين هم از آن تلخندهاي قابل تأمل بود.

د- ... و الباقي گزيده‌اي است از آثار ارسالي به اين جشنواره و قضاوت شما .

فاطمه رضايي: 

برقص شعله به شعله درون اين مجمر
برقص آتش پنهان زير خاكستر
كوير گرم‌تر از لحظه هم‌آغوشي
كوير تشنه دامن كشيده تا بندر
مرا به شيوه‌ شنهاي داغ، جاري كن
به چشمه‌هاي فريبنده معطر
تو مثل مادر، دلسوز كاروانهايي
پناهشان بده از بادهاي غارتگر
كه همچنان بلد راه هر چه قافله‌اند
ستاره‌هاي تو اين شب چراغ‌هاي سفر
هزار و يكشب مشرق زمين، حكايت توست
كه شهرزاد نگفته است قصه‌اي ديگر
درخت كهنه و خشكيده‌اي ست پيكره‌ام
كه زخم خورده‌ام از دوستان تبر به تبر

***

الهام ميزبان:

مثل بيست و سه پله متروك، كه تو را از تو مي‌برد پائين
رفتنت اتفاق مي‌افتد، توي يك ساك كهنه سنگين
مثل غمگين‌ترين صداي خودت، رو به مردي كه عاشقش بودي
مثل مردي كه عاشقت بوده،‌ در صدايي شكسته و غمگين
بسته شد آن دري كه واكردم، رو به يك اعتماد خواب‌آلود
بسته شد توي وحشتم پيچيد، اين صدا مثل موج يك نفرين
من... و تو- ما؟!- دو اسم سرگردان،‌ گوشه يك شناسنامه خيس
«تو» نشستن درون تنهاييت، «من» گذشتن... و حركت ماشين
اين طرف هق هق زني در من، ابر غم پشت شيشه اتوبوس
آن طرف يك كوير دلتنگي، زخم‌هاي هميشگي زمين
***
جعفر عسگري:

در پهنه شبيه به اقيانوس.. در وسعتي كه ماه فراوان است..
يك مشت خاك دلشده عاشق.. در معبر كوير.. غزل‌خوان است
در چرخش سماعي آرامش.. مي‌چرخد و.. پر از هيجان و شور
اين خاك از چه مست شده؟ از چه؟.. اين خاك بهر چيست شتابان است؟
عطر چه كس مشام بيابان را.. پيچيده در هواي پريشاني؟
بوي كه را چنين به بغل دارد؟ از چه هراسناك و پريشان است؟
(عطري به قدمت نفس باران!.. جام شراب كهنه چندين خم
اسطوره‌هاي خانه به دوش عشق.. در سينه‌اش به خاطره پنهان است!)
هر چند تشنه است.. ولي حتي.. لب تر نكرده سوي كسي هرگز!
زنده است با قناعت خود عمري.. چيزي كه تشنه‌اش شده.. باران است
خاك مقدسي است.. كه باران هم.. بي‌رخصتش حضور نمي‌يابد!
لب تشنه است و غرق غروري پاك.. (از هر ترك.. غرور نمايان است)
*
اين خاك چيست؟ چيست مگر؟ مشتي اسطوره‌هاي خانه به دوشي كه..
هر جا كه مي‌رسند.. سرافرازند.. اين جا مگر كجاست؟مگر كجاست؟
***

منير عسگرنژاد:
امشب دوباره آمده‌ام پايكوبي‌ات 
اي دستهاي خالي من نذر خوبي‌ات
اين بار از فسيل دماوند آمدم
با ابرهاي در عطش خاك روبي‌ات
من نايب‌الزياره باران و بركه‌ام
در آسمان ابري صحن جنوبي‌ات
پيداست بين گنبد و گلدسته حرم
رنگ بهشت، پنجره‌اي بر ربوبيت
سوگند بر نگاه غريب كبوتران
در قاب زعفراني سرخ غروبي‌ات
بر تكه تكه آينه از صحن صحن نور
هر نقش و آيه آيه از درهاي چوبي‌ات
از دل دخيل بسته‌ام تا ضامنم شوي
اي دستهاي خالي من نذر خوبي‌ات

نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 19:22 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386

The simple glazed tiles

                                                                          

                                                          The simple glazed tiles                        

Simple glazed tiles

                                 Are like my soul

Which in my last sleeplessness poem

Take me to visit them

 
نوشته شده توسط سید محمد آتشی در 22:29 |  لینک ثابت   •