دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
گورستان هانگهدارنده های خوبی نیستند!
ژاندارک
کدامین آتش صلیب توست؟
گورستان ها نگهدارنده های خوبی نیستند
وتابوتها گاه به زمین می افتندو
صدانمی کنند.
چندین قیافه درسایه با تواند؟
که قانون به هلهله می سوزد و
روشنی میان دست هایت پرنده ای است!

کجاست سیاوشی؟
بگذاربخواند
همیشه حق باکسی که می میرد نیست!
وارثان کوچک
دردست ودهان بزرگان
آواره مانده اند.
کجاست سیاوشی؟
تابه شهرآید
ومیدان هاراازهزارگل آتش
بشکفاند.
دف باگلوی زندگان می خواند
بگذاربخواند...
دست نوشته هایی به همین قلم در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
بهاریه برای ناخنهای آبی.
عاشقانه،دردره هاوکوه ها
نسیمی رازگونه برما
می آیدومی گذرد...
درسکوت،ناگاه کنار هم
رازی را می گشائیم.
بهار
چه جاودانه با سرانگشت سبز خویش
فرا رسیده است.

باتومی توان...
زمان بوی ترامی دهد.
بوی گل های شکفته بر پیشانی بیستون.
بوی بهار.
ای حک شده بر ستون های باستانی
باتو می توان
بربلندای قله ها برشد،
عاشق شد.
ازخواب فرشتگان گذشت.
بی تو،اماباید
پشت پرچین نگاه!
درانتظار باران نشست.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
شادمانیت کی خط خورد؟
تنبورزن
از این دریا به آن دریا
دربازی موج و طوفان
آمیزه ی عشق و نفرت بود.
راستی تنبور زن
شادمانیت کی خط خورد؟
افسوس
پروانه ای که ،
با بادها آمده بود
بیقراری جاشوان بود .
افسوس
ناخدایان کشتی شکسته!

باور
دستان تو،
در عمق دریاها
خشکید!
باورم نیست
خیالاتی که می سوزند!
مرددریا
نه یادداشتی،
نه پیغامی
تنها روی شن ها و صخره ها
شعری نوشت و
گم شد!
اعترافگاه
امشب
چه خواهی گفت ؟
پای آن میز مقد س.
هیچ،آری هیچ!
دوشنبه یکم بهمن 1386
یادبودبرای مادر بزرگ
Saby*
پاره کردن پیراهن مرگ را،
باور نداشتیم .
مرگ دست ما را گرفت و تکان داد .
ما دست مرک را گرفتیم و تکان دادیم .
دست تکان می داد
دو تکه لباس شنا را.
نور محض
می تابید .
Saby* نقاشی مناظر طبیعت با الهام از آیین ذن.

حقیقت آن انگشتان اشاره
و بی صدا
نغمه های سوگوار می سراید
سکوتش در شعرهای من جاری ست.
من و مرگ از یک درد رنج می بریم
هردواندیشه ها را سیال می کنیم
این کار بزرگی ست.
اکر روزی
دست هایتان سرشار شرم شد
یا پیمانه ها یتان لبریز باد ه
ولب هایتان پرخند ه
به حقیقت ان انگشتان اشاره
نزدیک شده اید.
جمعه سی ام آذر 1386
از تو تا هم جنان که دوستت دارم...
ازتو می سرایم
وازآنچه مرا در برگرفته
وبه حرف در می آورد .
مدام از نگاهت جامی بر می دارم
که تسلی بخش قیدهای من است
آنگاه که فریاد نازک دخترانی نحیف و بلند بالا
چون برق طلا جلوه می کند.
سپید پوش خاموش
باد بیهوده می وزد
آرامش انگشتان ظریفت پهنه ی افق را دربرگرفته .
ازتووازآغازمی گویم
که درها نیمه گشوده بود
وآیینه های گردآلود وشعله های افسرده
بستر تهیدستان را آماده می ساخت.
وکوچه ی پر هیاهو شکوهمند زنی بود
که رقص گل ها را مصورمی کرد.
از تو می سرایم
هم چنا ن که دوستت دارم
ومردمان سخنم را درنمی یابند...
انچه می پندارند،...دیده ام
ضربه ناخن،رگبار گلوله،شب های خوش فروردین،بسترهای آغشته به بوی علف.
اما باز از تو می سرایم
که مرا نوسان می دهی
در سرزمینی که همگان یک خواب می بینند.
معادله
یک زندگی بزرگ
عشق می خواهد
بودجه می خواهد.
این آقایان صد در صد اداری !
اگر شکست ها یشان را به تماشا نگذارند
زنده می مانیم
وبا سرعت معمول خود
پیش می رویم.
همیشه یک طرف معادله
الگویی ست
برای حل معادله.
جمعه دوم آذر 1386
بدی همان فرشته بود
بدی همان فرشته بود
که بود؟
چه بود؟
پادوی کوچه های کودکی
گم شده ی عطر سنجد زیر دیوار خشتی
شهر در دستم
زمین هایی که هرگزدرانها بازی نکردم
خرابه هایی که دیروزدود شدند
...وتنهایی من که نمی دانستم بدی همان فرشته بود
اه شهر دردستم
توکجایی؟
دختری که صبح پسته می خورد
پنج دقیقه به نه شب بود
بلند شدم بایستی به تو زنگ می زدم
یادم امد این شعر را بنویسم
دختری که صبح پسته می خورد
قامت کشیده یی داشت و
پنج دقیقه به ساعت نه بلند شد زنگ زد
یادش امد شعری بنویسد.
یکشنبه بیستم آبان 1386
دوغزل
۱)
ای دخترآیینه ها، گیسو رها درباد
دستی تکان دادی وجودم گوشه ای افتاد
پائیزشد یا فصل موسیقی و دلتنگی
ان سان که جادوی نگاهت کرده هی بیداد
یک بیستون غم سینه ام را سنگ می بارد
انگارمی خواند برایم قصه ای فرهاد
آرام در چشمان من گسترده شد دریا
لبخندهایت سردوغمناک است با همزاد
گم مانده ام فانوس من درلحظه ها یی زرد
همراهیم کن... روشنی... گیسو رها درباد .
۲)
کسی که سوی من قدم زده، ببین پیاده است
سلام خوب همنوازمن هوا چه ساده است!
همیشه بوده ام درانتظارگام آشنا
کنارراه و غافل ازکسی که ایستاده است
غروب جاده های ده برای من تکیده اند
نگاه نقره ای میان دشت اوفتاده است
به پنجره، به باورم، به آیه ها رسیده ام
دوچشم سبزمن کنون پرازغبارجاده است
سلام می کنم به دست های پر تپش، سلام
سلام خوب همنواز من، هوا چه ساده است!
یکشنبه بیستم آبان 1386
یادبود
گلها همه آفتابگردانند !
قیصر امین پور
قیصربامرگ قدم می زد
۱
...مردن چه قدر حوصله مي خواهد
بي آن كه در سراسر عمرت
يك روز ، يك نفس
بي حس مرگ زيسته باشي !
...
۲
...نامي براي مردن
نامي براي تا به ابد زيستن
نامي براي بي كه بداني چرا
گاهي گريستن ...
۳
اين سالها كه مي گذرد
چندان كه لازم است
ديوانه نيستم
احساس مي كنم كه پس از مرگ
عاقبت
يك روز ديوانه مي شوم
*
و ...
تیرداد نصری
هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازه دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت ((هاید پارک)) لندن
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
مهربان باشیم!
سه شنبه سوم مهر 1386
کدامیک واقعى است؟
کدامیک واقعی است؟ (1)
اعجوبه ی زیبا بیست ساله می نمود
با چهره ای رنگ پریده
حجاری شده بر جلوه های زندگی
شبانه طلوع کرد
از صاعقه گذشت
گورراهم به جنبش درآورد.
وقتی به خانه آمدم
به دیوار تکیه داده بود!
کدامیک واقعی است؟(2)
رودخانه ساکن بود
کوهستان پر برف .
ما سحرگاهان جسدش را دفن کردیم
باد زاده شد وازهمه سو وزید
وچهار نعل گورش را درهم پیچید.
با ارتفاع بلند نور در مه
بر کرانه های رودخانه خاموش
دختری نغمه سر داد.
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
والس
والس
مثل شبحی از من دور میشوی
و از هر چه اطراف من است
معصوم تر از یک کودک هفت ساله ام
وقتی با تو از گناه میگویم
وتو سبک سرانه مرا میرقصانی
اواز نمیدانم
چشمانم برایت می درخشند
وتو چقدر زیبا هستی
هر بار که به من نزدیک می شوی
امشب نگذاشتی حتا « گلهای بدی » را
تمام کنم
جهانی پهناورتروسزاوارتر میخواهیم
هنوز نگفته مثل شبحی از من دور می شوی
واز هر چه اطراف من است
تنهایی میخواهد
دل خوش کردن به خیزران تنهایی
که درپس زمینه ای نقره ای می شکند
اندکی از هزار توی خود دور می شوم
از جزیره « کرت » تا چشمان تو راهی نیست
( آن جا که پیرهن من
طرح اندام تو را
به آب های اقیانوس
سنجاق می کند)
از آینه دست بر می دارم و
جایی که زنی در سکوت می خواند
خانه نشین می شوم.
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386
The simple glazed tiles
The simple glazed tiles
Simple glazed tiles
Are like my soul
Which in my last sleeplessness poem
Take me to visit them

